وقتی گریبان آنکه را که چسبیدهای تو باشد
بلد نبودم. هیچوقت بلد نبودم نامهربانی کنم، قهر کنم، دلگیر بمانم. هیچوقت بلد نبودم آدمهای زندهگیام را بگذارم و بروم. یک جایی که دیدهام دارند خوردم میکنند یا دارم زیر دست و پایشان له میشوم، بلد نبودهام فریاد بزنم، گرد و خاکهایشان را از شانهام بتکانم و فقط بروم. بلد نبودهام رها کنم. یادم ندادهاند رها کردن را و من هیچوقت نمیبخشمشان. یادم ندادهاند، یاد نگرفتهام.
بارها رها شدهام. به راحتی رها شدهام. راحتتر کنار گذاشته شدهام و هیچبار نفهمیدم چرا؟ نشستهام، خود خوری کردهام و سکوت. نشستهام و به حماقت خودم نگاه کردهام، به رابطههای اشتباهیام، به دنیای اشتباهیای که برای خودم ساختهام، نشستهام و فقط نگاه کردهام. نگاه کردهام وقتی کسی مرا بخاطر کارهای نکردهام بازجویی کرده، نگاه کردهام، جواب پس دادهام و نایس بودهام و فردایش به روی آدمی که سر تا پایم را با هر کلمهاش گُهی کرده بوده، لبخند زدهام. من احمقم. من خیلی احمقم.
معلم خستهای که نفستنگی داشت و بیشتر از وقت مقرر برای پسرک 12 سالهی بیش فعالی که بوی خاک و عرق میداد، جنگولک بازی درمیآورد تا فرق do و does را بفهمد و دست آخر هم میزش را بوسید و بیصدا کلاس درسش را رها کرد چون روسری قرمز می پوشید، من بودم. من بودم که هیچوقت صدایم را بلند نکردم. من بودم. من ِ احمق. من ِ ساکت. من ِ ضعیف.
وقتی میپرسم و جوابی نمیگیرم. وقتی بارها اسمت را صدا میزنم و تو می شنوی و میبینی و سکوت میکنی. وقتی میروم و برمیگردم... بازنده منم، اگر برد و باختی باشد. بازنده منم. من که به محض صدایی از جا میپرم، که آغوشم برای هر هق هقی باز است. من عصبانیام. من از خودم، از اینی که هست، از این موجودی که نمیتواند عوض شود، حالم بهم میخورد. من روی خودم بالا میآورم، عُق میزنم، و دستهای نیمه جانم را را هنوز برای گرفتن دستهایی که منتظرند دراز میکنم، همان دستهایی که خودم را پایین میکشند، همان دستهایی که میبینمشان که چطور رهایم میکنند و من لبخند میزنم. من کودنم. من احمقم.
مینشینم اینبار، چشم در چشم خودم و به گندهایی که به زندگیام زدهام نگاه میکنم. نگاه میکنم و سکوت میکنم و ترس برم میدارد. ترس برم میدارد از بلاحتی که در دستانم موج می زند. ترس برم میدارد. از این خشم، از این نفرت سوزان، ترس برم میدارد، از اینکه من، دیگر من نشوم، مثل سگ میترسم. انقدر احمقم که هنوز دلم حماقتم را میخواهد، دلم مهربانیام را میخواهد، دلم دستانم را میخواهد که انقدر مهربان بودند... من از اینکه عاقل شوم، میترسم و چارهای ندارم. من بیچاره ترینم وقتی رو به خودم شمشیر میزنم... بیچاره ترینم
وقتی عقربهی ثانیه شمار مجنون می شود. قربان وارونه رفتنت
تا الان داشتم اشک می ریختم. هنوز یک طرف بالشتم خیس ِ خیس است. داشتم مرور می کردم و درد می کشیدم. قبلش خوابم برده بود و خواب دیده بودم که دارم یک جایی داد میزدم که "جماااااعت!امشب شب تولدمه! چرا نمیاید بم تبریک بگید؟ میترسید؟ دندونام سیا شده؟ موهام سفید شده؟ نشده! خودم امروز توی آینه دیدم! فقط لاغرتر شدم! به خدا یه سال گذشته! خودم تقویمو دیدم! تو رو خدااا بیاید بم بگید تولدم مبارک! تو رو خدااااااااا" بعد هی داد زده بودم و هی هر کسی سرش به کار خودش گرم بود و هی بغض کرده بودم و دلم به حال خودم سوخته بود که هیچکس مرا یادش نیست و دلم از حال آن همه تنهایم گرفته بود. رفته بودم یک جایی نشسته بودم انگار و بی صدا اشک میریختم برای خودم و داشتم لالایی میخواندم که در خواب، خوابم ببرد. خسته بودم و با چشمهای خیس خوابم نمیبرد. بعد هم از خواب پریدم و بی هیچ ارادهای اشکهایم خودشان را پرت کردند روی بالشت. دماغم که گرفت، همانطور خوابیده دستم را از تختم پایین آوردم و توی جیب شلوارکم گشتم بلکه دستمال کاغذی درب و داغانی پیدا کنم، که پیدا شد و دماغم را گرفتم و اشکهایم را با شمدم پاک کردم و شمد سیاه شد و آمدم که اینها را بنویسم.
+ پ.ن: خدا خودش شاهد است که چقدر منتظرم دستی بیاید و دستم را بگیرد و ببرد یک جایی که دور است و دیر و به من بگوید که این عقربهها هیچ عجلهای برای جلو رفتن ندارند. که بگوید اینها را که میبنی، دارند عقب می روند تا تو را بترسانند ولی نترس. که بگوید شانهی من هست، سرت را بگذار رویش و هر کاری دلت گفت بکن. که بگوید ... که دیگر ساکت بماند و هیچ نگوید و بگذارد من بگویم
یک - داشتم از کتابخانهی بالای کمد کتاب برمیداشتم، یک جور ناجوری هم با آن یکی پای سالمم ایستاده بودم روی دستهی تخت که دستم به کتابها برسد.سرم بی هوا گیج رفت و پایم پیچــَــکی خورد و ...البته که بیشتر از همه جا دستم درد میکرد که زودتر از بقیهی جاهایم روی زمین آمده بود و میخواست سپر بلا شود. خب پیش میآید. آنقدرها هم وحشتناک نبود اما قلبم دارد تند میزند.
دو - دارم از پلههای گروه بالا میروم که برسم برای قرار ترجمه با استادم. وسط راه یک سیمی سبز میشود و من لنگان پایم گیر میکند و پخش زمین میشوم. هنوز در شیش و بش اینم که چه شد که عینکم افتاده چند قدم جلوتر و چشمهایم تار، که میبینم بند کتونیم هم باز مانده بوده. خب پیش میآید. عجله داشتم فقط.
سه - از اتوبوس پیاده میشوم، چشمم پلهی سکوی ایستگاه را نمیبیند، سکندری میخورم و دستم به اولین جایی که میرسد میچسبماش!کجا؟ سطل آشغالیای که دستم را مورد عنایت چسبندهگی و خیسی چیزی که تمایلی به تحلیل و دیدنش ندارم، قرار میدهد. بغض میکنم. دستمال ندارم؛ درخت که هست! میکشم به تنهی درخت، زخمش میکند! دارد میترکد. جلویش را میگیرم. پیش میآید! برای هر کسی! به خودم تشر میزنم.
چهار - میرسم خانه، سلام میدهم به عادت که بی جواب میماند و یادم میآید که نیستند. روی پلهها مینشینم، دستم را میگذارم روی زانویم که چند روزیست صدقه سری ارثیهی خانوادگی دوباره تق تق میکند وقت راه رفتنم و چشمم به دانههای پارهی تسبیحم که میافتد به هق هق میافتم.جوری صدایم در سکوت خانه میپیچد که میترسم.یک دفعه ساکت میشوم. آب دهانم را قورت میدهم، میپرم. پیش میآید دیگر...
عذر میخوام... شما؟
کسی نیست.هیچوقت نبود.
طاق باز دراز کشیده بودم.شنیدم دارند صدایم میکنند اما خودم را زدم به نشنیدن.کاش بیایند بالای سرم، من خودم را به خواب بزنم، بعد مثل آن روزها ذوق کنم که دارند از این حرف میزنند که من چقدر "قشنگ" میخوابم!بعد هم یکیشان آرام به آن یکی بگوید:هیسسسس... بیدارش نکن پس!بذا بخوابه... چقد خووب خوابیده. بعد هم که رفتید چشمهایم را باز کنم و لب پایینی را گاز بگیرم ریز و بخندم و فکر کنم یعنی بلدم انقدر خوب ادای خوابیدن را در بیاورم که مامان هم باورش شود؟و نترسم از اینکه انقدر خوب بلدم ادای خیلی چیزها را در بیاورم.حتی ادای خودم را.نترسم.
کسی نیست.هیچوقت نبوده.
مکاشفه در یک بعدازظهر سگی
درد میپیچد... یک جوری که عرق سرد میکنی، قفسهی سینهات سنگین میشود... باید نفس بکشی! عمیق شاید!اما درد میپیچد... تند و کوتاه نفس میکشی، میخوابی کف زمین... بعد فکر میکنی چه خوب است که خانهای یا چه خوب است که از اینجایی که خوابیدی پنجره معلوم است، گیرم که حیاط معلوم نباشد، آسمان که هست. فکر کن که چه خوب است... نفس بکش... درد میپیچد!نکند بمیرم؟ چند روز میگذرد تا بفهمند نیستم؟ یعنی اینجا بوی گند میگیرم؟ گلهای باغچه را چه کسی میآید آب میدهد؟ تو کِی میفهمی که من تمام کردهام؟ آن هم کجا! کف زمین اتاقم، با تنی که عرق کرده بوده انگار و لباسهایی که شلختهگی از سر و رویشان میبارد! دوست ندارم تو پیدایم کنی، با این سر و وضع! البته که احتمالش هم یک در هزار است! تو؟ اینجا؟ هاه! آخر از همه میفهمی! چه بهتر! بابا را بگو! دوست ندارم آخرین تصویری که از من توی کلهی پر از داستاناش میماند، دخترکی باشد که یک گوشهای ولو شده بود و بوی گند گرفته بود! تازه موهایش را هم شانه نکرده بود! بدتر از آن کنار دستاش جا سیگاری هم بوده با خاکستر! میفهمد سیگار میکشیدم! میفهمد و از من نا امید میشود... حتمن هم بعدش با چشمهای سرخ سرش را آنجور ریز ریز و بیاراده تکان میدهد، همانجوری که هر وقت خیلی دلش دردش میآید یا عصبی میشود تکان میدهد و من چقدر میترسم که یکدفعه بیفتد و بلند نشود اینجور وقتها! خوب است که مُردهام و خودم هم بعدش از شدت ناراحتی تا چند روز ساکت نمینشینم که اوضاع را بدتر کنم. مامان هم که معلوم الحال است! حتمن باعث می شود تا مدتها خودم را نبخشم که مُردهام!
درد میپیچد... نمیخواهم گریه کنم! دوست دارم سوت بزنم! نباید! نمیخواهم!
آآآآخ
گوشهی چشمم تَر ... دردـــــــــــ میـــــ پیــــــــ ...
پرده را کنار میزنم،باران خودش را میزند به شیشه؛من خودم را به آن راه!
این من ِ این سالها
از خودم تعجب میکنم گاهی وقتها.از اینکه من ِ محافظهکار،که تا سه سال پیش به طرز تهوع آوری محاسبهگرانه زندگی میکرد،اینطور اهل ریسک و عیش و لحظه را پاس بداریم و الخ شدهام؟خوشحالم!هر چه در من ریشه دوانیده باشد که اینطور رهایم کرده باشد،خوب چیزی بوده و من خوشحالم از داشتنش.میدانم هم که اگر عمری باشد وقت بسیار است برای مدام تجربه کردن اما "اگر"!و اگر...
این روزهایم را سفت چسبیدهام.این روزهای دیوانگیهایم را با تو که هیچ معلوم نیست چقدر بشود بسطش داد حتی.معلوم نیست چقدر عمر دارد حتی.معلوم نیست که چطور شروع شد حتی.من این دیوانهگی محض را دوست دارم و دارم کنارش زندگیام را نرم و آرام پیش میبرم.دارم نرم نرمک با تویی میآیم که بودنت با من یک تناقض بزرگ است و اصلن همین "من" ظاهرن با "تو" سر تا به پا تفاوت و نیامدن است اما دارم میآیم،داری میآیی و همینش است که من را اینطور گاهی وقتها پر میکند از یک حس خوب و همینش را دوستتر دارم.
چند روزیست که دارم میخوانمت و مدام تعجب میکنم که چقدر تشابه هست بین من و تویی که این همه غیر مشابهات داریم با هم.بعد اینها حالم را خوب میکند به اندازهی همان تفاوتها حتی،شاید هم کمی اینور آنور.بگذار کنار البت آن شبهای دلخوری را یا تردید را یا کوچولو شدنهای مرا،من دارم این روزهای در مه پیچیده را با ریز و نرم رفتنم زندهگی میکنم و بعضی وقتها فکر میکنم کاش تو هم همینطور مرا پیدا کنی و مثل من وقتی کسی دور و برت نیست سیگارت را دود کنی و به بازی روزها و دقیقهها و برخوردها فکر کنی و بعد هم به کارهای زیادت برسی.
روز دهم
پنی سیلین را مثل دارت چکاند و پایم ناجور پرید بالا!خندیدم!موقع درد خندهام میگیرد.طفلک مانده بود چه مرگم است.گفت خوبید؟گفتم خوبم...فقط..میخندم..شما اینو.......
حرفم تمام نشده دومی را چکانده بود و خلاص.برگشتم با چشمهای از خنده اشکی نگاهش کردم،لبخند به لبش بود.برعکس وقتی که رفتم دم در اتاقش و قبض را با آمپولها گذاشتم روی میزش و حتی سرش را هم بالا نگرفت وقت جواب سلام دادنم؛گفت همیشه بخندید!عیدتون هم مبارک!!!
با صدای از ته چاه درآمدهام تا آمدم جوابش را بدهم تیر کشید.دوباره آن تیکهی گوشی سمت چپ سینهام بازی درآورده بود.بد خوابیده بودم انگار.اتاقک سفید بود و ساکت.چقدر دلم یک دست میخواست که دستم را بگیرد و پشت شانهی چپم را بمالد و بگوید میگذرد.یک نفر که بداند این چرا میگیرد هر چند وقت یکبار و نفسم را بند میآورد و نگوید "چرا؟" هی و فقط بداند!
همانطور که روی تخت سفید،توی آن اتاقک سفید نشسته بودم،دستم را کشیدم روی پیشانیام،خیس بود از عرق سرد...نفسم سخت شده بود.نازک نارنجی شده بودم شاید.شاید هم باز از "لوس بازی"م بود!چه ربطی به قفسهی سینهام دارد آخر چرک گلو لامصب!ول کن... ول کن... نفسم...
دراز به دراز خودم را پهن تخت کردم،گوشی گیز گیز میکرد.چه خوب که کسی تزریق نداشت و خلوت اتاقک را داشتم هنوز.. باز یاد تو افتادم..باز یاد لبخند تو افتادم کنار آن دخترک 15 سالهی خندان عکس تابستان پارسال.باز یاد تو افتادم و جوکهای بی مزهات.باز یاد تو افتادم و تیچِـر تیچِـر گفتنت،همیشه دیر آمدنت و در آغوشم اشک ریختنت.
گوشی دیگر گیز گیز نمیکرد،من هم با یک سرگیجهی منگآور داشتم از خیابان رد میشدم که بغضم ترکید و های های زدم زیر گریه.به خاطر تو نبود شاید.به خاطر یک چیزی بود که خودم هم نمیدانمش.خانه که رسیدم،مراسم تو تمام شده بود...دو ماهی میگذشت
